مولانا محمد بن احمد بيغمى
43
داراب نامه ( فارسى )
گويند كه عين الحيات در اطراف فرستاده بود ، اين شاهزادگان كه طالب او بودند صورتهاى ايشانرا جمله نقش كرده از بهر او آورده بودند . عين الحيات كه صورت فيروز شاه را بديد حيران بماند كه مثل آن صورت نديده بود . در حال از بام فرود آمد . و دايهيى داشت ، زنى روزگار ديده و تلخ و ترش جهان بسى چشيده . او را اسماء دايه نام بود و دخترى داشت شريفه نام ، با عين الحيات شير خورده بود . عين الحيات او را طلب كرد و گفت : اى دايه اين صورت كيست كه امشب آوردهاند ؟ و اين صورت را بر درخت چنار چسبانيدهاند . دايه كه در آن صورت نگاه كرد گفت : اى دختر اين صورت آدمى نيست ، آدمى بدين صورت نباشد ، عجب اگر اين صورت پرىزاد نباشد . مگر همچنانكه شاهزادگان آدمىزاد ترا دوست ميدارند از شاهزادگان پرىزاد نيز كسى بر تو عاشق است « 1 » . اين صورت صورت آن پرىزادست كه هم نقاشان پرى نقش كردهاند ؛ زينهار كه دل برين ننهى و اين معنى را از خاطر خود بدر كنى . حكم كرد كه آن صورتها را بياريد . فى الحال بياوردند . در صورتهاى آن شهزادگان نگاه كرد ، هيچ كدام بدين صورت نمىمانست ، عجب آمد او را كه اين چه حالتست . راوى گويد كه در آن فكر و انديشه آن روز را بسر برد . چون شب درآمد باز بعيش مشغول شدند . چون از شب يك نيمه درگدشت سياوش نقاش از آن رخنه بيرون آمد و رو بر كنار حوض نهاد ، بپاى درخت چنار آمد ، و آن صورت را نديد ، دانست كه بردهاند . صورت دوم را چسبانيد و بازگشت كه تا روز شد . عين الحيات بر بام قصر برآمد ، نظرش بر آن صورت افتاد بيت : دگر باره چو دلبر چشم بر كرد * بر آن تمثال روحانى نظر كرد بپرواز اندر آمد مرغ جانش * فروبست از سخن گفتن زبانش در آن آيينه ديد از خود نشانى * چو خود را ديد بى خود شد زمانى بود سرمست را خوابى كفاية * گل نم ديده را آبى كفاية
--> ( 1 ) - در اصل : عاشقاند .